
+ فکر نمیکردم خجالتی باشین!
_ اشتباه میکردی دیگه ، من خیلی خجالتیم.
از لحظه شروع به من گفت که روی صندلی میخکوب میشوی و نگاهت را برنمی گردانی.
از همان صبح بارانی از همانجا که باید از کهنگی بوی نا میداد ولی من از دیدنش به وجد آمدم.
از همان حرفها که دوست داشتنی نبود ولی دوست داشته شد.
نمیدانم شاید چهره مصمم "سرگرد جاهد" با آن موهای جوگندمی اش دست مرا گرفت و به سمت خیالهای فراموش شده برد.
یا ازهمان چشمای سیاه، با آن ظاهر آراسته و مرتب "دخترک مددکار" دلم خواست که باورکنم هنوز عشق در هوا جاریست.
پس از سالها، دربستری از قفل و زنجیر و حبس، لحظاتی زیبا را به تو هدیه میدهد این فیلم "سرخپوست" .
و پس از سالها، چشم من به جمال فیلمی رمانتیک باز شد.
نه از آن رمانتیکهای غیر قابل باور، بلکه عاشقانه ای حقیقی در بستری از خلاء و سیاهی، در عمق جدالی مخفی، جایی که بولدوزرها ایستاده اند تا نابود کنند این جوانه را.
و همین است که سرخپوست فیلم زیبایی است.
با آن نغمه جادویی که از فریاد یک انتظارِ خوش میگوید، نغمه ویگن این صدای جاودانه که طلایه دار عشق است .
یه شب که آسمون ازغم، سیه روز و پریشونه
یه شب که چشمه، آهسته، توی سبزه می خونه
یه شب که موبه مومسته، سرزلف پریشونت
شاید اشکی به یاد من، بریزه از چشمونت
یه شب که تار گیسویت پیچد بر تار گیتارم
شاید به گوش تو آید فریاد انتظارم
یه شب که آرزوهایم، گیرد رنگ فراموشی
آن شب دور از تو میمیرم، در دنیای خاموشی
مهتاب علیخانی
Mahtaab-Cinema@
برچسب:
نویسنده: پرنیا عباسی